۲۶.۷.۹۰

گیر افتاده ها


"من مدتی طولانی سخت کوشانه، روز و شب، زحمت کشیده بودم و هیچگاه خسته نشده بودم. الان ولی وامانده ام. بدن و روحم
پژمرده اند. معلوم نیست چرا عذاب وجدان راحتم نمی گذارد، چون اصلا حتی نمی توانم ببینم و بفهمم که کجای کار اشتباه کرده ام ".
این قسمتی از صحبت های ایوانف در نمایشنامه چخوف است. نمایشنامه ای که پر است از آدم هایی که دور و بر ایوانف می پلکند و حرف های تکراری می زنند، و ایوانف را کلافه می کنند. اینها آدم هایی هستند که دچار روزمرگی شده اند. آدم هایی که  دور و برت این روزها زیاد می بینی.
بعضی از روزمرگی کسل می شوند، دمغ و بد احوال، ناراضی و افسرده می شوند. عادی بودن و تکرار، غمگینشان می کند. حرف های تکراری، ستینگ های تکراری، آدم های تکراری، دردناک می شود برایشان. این آدم ها، این ایوانف های دور و برت، تمایل دارند که به دنبال آنهایی باشند و با کسانی معاشرت کنند که حرف جدیدی برای گفتن داشته باشند، یا دست به آن ستینگ ببرند، خانه عوض کنند، شغل عوض کنند، تغییری دهند، و اگر آدمهای این چنینی دور و برشان نداشته باشند، یا تغییر باب میلشان میسر نباشد، منزوی می شوند. 
می روند توی لانه خودشان، یا مثل "ایوانف" امیررضا کوهستانی، هدفون توی گوششان می کنند و انگلیسی یاد می گیرند.
گفتم "بعضی" از روزمرگی کسل می شوند، نه همه. آنهایی کسل می شوند که به روتین زندگی شان زیاد فکر می کنند به گمانم، اصلا انگار مغزشان مدام کار می کند. بالا پایین می کنند تمام حرف های اطرافیان را، برخورد ها را، اتفاق ها را، و تکرار در آنها کلافه شان می کند. دور و بر من که این چنینند. ولی همه کلافه نمی شوند و تکرار دمقشان نمی کند. لزوما هر کسی از دیدن کارمندی که هرروز، به مدت ۲۵ سال، با لبخند و رضایت، همان کار را، در همان محل، انجام می دهد، کفری و کلافه نمی شود. هر کسی این آدم را لاجرم کسل کننده نمی پندارد. آنهایی که بهتر-خواه اند، بیشتر- خواه اند، و تنوع طلب اند، دچار آن می شوند انگار. آنهایی که فکر می کنند که بهتر از این هم هست، بهتر از این هم می شود که باشد. که فکر می کنند باید همه اش تغییر کرد، و همان جا ماندن، درهمان فضا، درجا زدن است.
چخوف در همین نمایشنامه هم جایی به این نکته اشاره می کند. انگار دلیل این همه کسلی ایوانف را به بیننده می فهماند. آنجا که ایوانف شاکی است و غر می زند ونمی داند چه مرگش است، و لبدیف می گوید "تو زیاد فکر می کنی".
زیاد فکر می کنی و زیاد تجزیه تحلیلی می کنی و زیاد می دانی. می دانی که چه ها هست وچه ها بوده که می توانسته بودی انجام دهی اصلا. و الان به هر دلیل نمی توانی و مستاصلی. به این در و آن درمی زنی. و کلافه می شوی طبعا. یعنی انگار جوانب منفی دارد این بیشترخواهی و بیشتر دانی. سر از هر سوراخی در آوردن، و پی به همه چیز بردن، تشنه ی بیشتر دانستن، و همه جا رفتن و همه کار کردن و بالا و پایین پریدن های زیاد، شاید یک روزی که گیر کردی جایی، بد باشد برایت. خیلی بد. این ناتوانی، افسرده ات می کند اصلا.
حسن معجونی در نقش ایوانف دراجرای کوهستانی، این کلافگی را آنچنان عالی به تو تزریق می کند، آنچنان با بازی درجه یکش چشمانت را باز می کند که ببینیش، که حسش کنی. این بازی جای ساعتها تشویق دارد. خفه می شوی اصلا.
گفته اند که نمایشنامه ایوانف در زمان خودش باور پذیر نبوده. که آدم هایش زیادی دچار روزمرگی اند و کسل اند و ناراضی. مردم، آن زمان، وقتی نمایشنامه درآمده، آن را " سینیک"، "زیادی" و "غلو شده" پنداشته اند. اینهمه کلافگی ایوانف را انگار نمی فهمیده اند. ولی این نمایشنامه جا و مکانش را لااقل در تهران امروز پیدا کرده. جایی که بعضی حس "گیر افتاده" دارند. نمایشنامه کوهستانی را که
می بینی، حرف های معمولی شخصیت های مختلف، حرف های چخوف به روز شده را که می شنوی، حرف هایی که ایوانف را کلافه کرده، مستاصل کرده، منزوی کرده، بهت می فهماند که زمان و مکانی بهتر برای اجرای این نمایشنامه انگار که نبوده است. بعد از نگاهی اجمالی به دور و بر و اطرافیانت، به آنها که  می خواهند بروند و فرار کنند، حال از محیط خانه شان باشد، یا ازشهر، یا از مملکت، یا از یک رابطه،
می بینی که چه بجا بوده است کار روی این اثر. الان. اینجا.
 دور و برت را که نگاه کنی، می بینی که عده ای سر طناب را گرفته اند و خودشان را بالا می کشند با لبخند، که از این گرفتاری و روزمرگی رها شوند به نوعی. عده ای اصلا مشکلی با این روزمرگی ندارند و نمی بینندش، مثل آن کارمند راضی از شغل و مکانش. ولی بعضی دارند می روند آن ته. ته ته. بعضی خود خود ایوانف اند."گیر افتاده ها".
شاید لازم است که اینها کمتر فکر کنند. مغزها را مدتی کند کنند اصلا. خاموش کنند آن موتور را. نمی شود ولی، می شود؟ چطور خاموش کنی این همه را وقتی چشمهایت همیشه باز بوده اند؟ باز باز. یا شاید سرطناب را فقط نمی بینند؟ یا نمی خواهند ببینندش اصلا؟
ایوانف با شلیک تپانچه به این وضعیت پایان می دهد.
این چطور؟ این کار "زیادی" نیست الان؟ "غلو" نیست اینجا؟



۱۴.۶.۹۰

کنجکاوی

دنیای مجازی حد و حصر دارد آیا؟ اصل و بنای این دنیا، خوبی این دنیا اصلا مگر دراین نیست که هرچه دل تنگت می خواهد بگویی؟ مراقب نباشی و دل به دریا بزنی؟ باید که اینطور باشد اصلا، نه؟ یعنی مختاری که حتی یک داستان واقعی را بگیری و تخیلت را به کارگیری و چیزهایی هم به آن اضافه کنی و مستقیما اشخاصی را نشانه بروی و متنی کلا بنویسی و تمرین نوشتن کنی اصلا، و دنیا را و خودت را درش آنطور که می خواهی یا می خواستی اش، یا آرزویش را داشتی، ببینی. طرف را عاشق و شیفته خودت کنی، زن خودت تلقی کنی، مرد خودت تلقی کنی، بچه خودت بخواهی-اش، با او نشست و برخاست کنی، آنطور بسازیش که ایده آلت است، خودت را بلوند کنی، سبزه کنی، و.. و... و... و بعد خود را بری کنی از هر نوع مسوولیتی، چون اصلا مسوولیت مطرح نمی شود دیگر.
اینطور باید باشد کلا. چون اگرغیر ازاین باشد که زیبایی این دنیا پس چه می شود؟ تفاوتش با دنیای حقیقی، به خصوص دنیای حقیقی که ما درش هستیم، چه؟
شخصی نوشته است  "کلان این نوع نوشته را یک طور تسلی دادن آدم های مجازی به خود تلقی باید کنی که حالا اگر باعث رنجش آدم های حقیقی شده باعث تاسف است و مستوجب عذرخواهی". یعنی یک جنبه تراپی دارد کلا. که دارد واقعا. حال، اگر آزادی هست در این دنیای مجازی، عذرخواهی برای چه؟ اگر نیست پس چرا بنویسیم آن را کلا که بعد مستوجب عذرخواهی شود؟ نوشتن چیزی شبیه اینکه "افراد این نوشته وجود خارجی ندارند" در این دنیای مجازی وبلاگ، لزومی ندارد دیگر. دنیای فیلم و کتاب و افترا و ترویج شایعات که نیست
که لازم باشد جلوی پیگرد قانونی را بگیری، که اصلا چنین کاری مسخره بوده وهست.
این رنجش را اصلا نباید مطرح کرد دیگر. این فکررا که شاید کسی را برنجانی چون به وضوح نوشته ات مخاطب خاص دارد، و اصلا جرقه نوشتن آن متن از آن شخص آمده و بعد تو به تخیلت پرداخته ای، را باید از خود دور کرد. از تمام این دوگانگی ها و شک ها در این دنیا باید خلاص شد، نه؟ 
شخصی می گفت نباید کرد. حد و حصر دارد. همه آزادی ها حد و حصر دارد. نمی توانی بگویی "معتقدم به بی حد و حصر بودن همه چیز، و بعضی که از رفتارم می رنجند، برنجند". تمام آزادی های دنیا محدود است. آزاد نیستی که لخت از خانه بیرون بروی، که حرف های نژاد پرستانه که موجب رنجش شود بزنی،  که فحش بدهی،  و...و..و.. ولی اینها که همه نمونه های دنیای حقیقی ست. تا وقتی برای دل خودت می نویسی که این بحث ها نباید مطرح شود دیگر. این را با آن چه کار؟
نمی دانم. این رنجش شاید دست و بال آدمی را ببندد در ناخودآگاه. هستند کسانی که می نویسند که برنجانند به قصد، و هستند بعضی که می نویسند که تسلی خاطر پیدا کنند و هستند بعضی که می نویسند که نوشته باشند کلا. به نظرمی آید کفه ترازو سنگینی می کند به طرف دومی ها و سومی ها در این دنیا. و اگر اولی ها هم خوب می نویسند، زیبا می نویسند، با ادبیات قشنگ می نویسند
فبها. واگر زیبا نمی نویسند، بگوییم بهتر بنویسند که بیشتر برنجانند اصلا، اگر این است که می خواهند، و اگر اینطوراست که تسلی پیدا می کنند  (!). یا بهتر بنویسند که نرنجانند دیگر، اگر این نبوده که
می خواسته اند، که مستوجب عذرخواهی نباشد درآخر. یعنی خود نوشته مطرح باشد نه چیز دیگر.
بگذاریم همه تخیل کنند و تو را عاشق خود پندارند وتو آنها را عاشق خود کنی و آزاد باشی که هرغلطی خواستی بکنی. بدون هیچ اضافه ای و توضیحی. ما بنشینیم به نظاره.
دراین میان هم اگردلی رنجید یا دوستی ای ازبین رفت، دلیلش این نوشته ها نبوده است دیگر. نمی تواند باشد.



۱۰.۶.۹۰

هیزم

نمی فهمیدی چرا آنقدر درگیری. دیده ای که می شود حرف نزد و تحلیل نکرد و رفت. هستند بعضی که اینطور باید بروند اصلا. جور دیگر نمی شد. همه چیز که آنقدر سیاه و سفید است. درگیری پس برای چه بود؟ این همه فکر که چه؟ جایی نبودی و نبود و نبودید. قراری نبود. پس چت بود؟
همین امروز این را فهمیدی وقتی باز به همان درخت به ژاپنی در حیاط خانه ات نگاه کردی. که هیزمی بزرگ زیرش گذاشته اند که از سنگینی سر خم نکند و نشکند. یک روز گفتی "بیچاره هیزم. چه فشاری را مدام تحمل می  کند"، و روزی دیگر دلت خواست جای همان تکه هیزم بودی که دورت پر بود از شاخ و برگ های زیبا و گلهای قشنگش. و از همان فشار لذت می بردی. از همه آن قشنگی.
و می دانستی که نمی شکنی. و روزی دیگرهم دلت خواست جای آن شاخ و برگ بودی، مطمئن تکیه داده.
مست، دیشب، درخت را نگاه کردی و وگفتی "چرا آنقدربلا تکلیفی؟".
مست کرده بودی جایی که زنی را دیده بودی که ناخواسته زندگیش را عوض کرده بودی، که نگاهش کردی و به یاد آوردی که چندین سال پیش، مردش، آنکه مردش می پنداشته، ازعشق مدام به تو، حتی بعد از سالها دوری، او را ول کرده بوده و تو بی اینکه بخواهی، بی اینکه اصلا با آن مرد دیگر بعدها بوده باشی، گند زده بودی به زندگی آن زن . که مست کردی که فراموش کنی. که فراموش کنی که پشتش را با وجودت خالی کرده بودی. ناخواسته. بی تقصیر. غمگین بودی. به چشم های زن که نگاه می کردی، زنی که گیج
، بین مهمان ها می چرخید هنوز، غمگین می شدی. آنقدر تکان خورده بودی از این تصویر که دست مردی نازنین که می خواست بغلت کند و نوازشت کند آن شب تا صبح را هم، پس زده بودی، و صبح که به آن هیزم نگاه کردی، فهمیدی این همه غمگینی برای چیست. که 
همه اش بر می گردد به همین پشت خالی کردن. که نه می خواهی پشتت خالی شود و نه می خواهی پشت کسی را خالی کنی و
می دیدی، و خودت هم دیده بودی که چه بد می تواند باشد همین خالی بودن. فکرکردی به اینکه باید هم آن هیزم باشی و هم باید تکیه کنی به چنین هیزمی، محکم. که اگر نباشی، آن همه شاخه ها را می شکنی. و اگر نباشد، تویی که شکسته ای.
جرقه کجا زده شده بود؟ کجا در زندگیت داشتن این همه شاخ و برگ رنگارنگ مهم شده بود دور شانه هایت؟ کجا فهمیدی که این تکیه مطمئن خوشحالت می کند
؟ یادت آمد. یادت آمد که چندین و چند سال پیش گفته بود ۳-۲ هفته می رود جایی. دست هایت را گرفته بود و گفته بود مواظب خودت باشی و وقتی پرسیده بودی کی می رود و او گفته بود "دو روز دیگر" حس کرده بودی که انگار تلنگری زده اند به یک کاسه بزرگ گل مرغی و به هزار تکه تقسیم شده ای. تقسیم شده اید. که انگار تمام امعا و احشایت، قلبت، روده ات، معده ات، دیگر درت نبودند. خالی خالی شده بودی. که اگر دستی را داخل تنت می کردند از آنطرف راحت در می آمد، بی خون. نفست بالا
نمی آمد. نمی دانستی شب و روزت چطور خواهند بود، زانوهایت می لرزیدند که چگونه است بیدار شدن و حس سرد جای خالی اش کنارت در تخت. که نمی فهمیدی چه بلایی قرار است سرت بیاید. که ترس را در چشم هردویتان می دیدی.
و رفت. بعد تو دستهایت را روی زانوهای لرزانت گذاشتی و بلند شدی و راه افتادی. بغضت را هر روز خوردی و دیگر نخواستی اش. همان که دیر مطلعت کرده بود که می رود، که فقط دو روز وقت داده بود که آماده شوی
، نامردی بود بینتان. که نکرده بودید این کار را قبلا، که نبودید اینطور اصلا. که همیشه سعی تان در این بود که اینطور نباشید و همین، سالها نگهتان داشته بود، در کنار هم. که فهمیدی این ضربه آخر بود. که فهمیدی همه چیز تمام شده. پشتت را خالی کرده بود. آن هیزم همیشگی نبود. نبودید برای هم دیگر. رفت که رفت.
هروقت که این حس بر می گردد، همین حس خالی بودن، دیگر همه چیز تمام است. می روم. دور می شوم. می ترسم. دیگر هیچ
نمی خواهم آنوقت. محکم تیشه می زنم به ریشه همه چیز. وچه مدام این طور بود این بار. انگار او خودش هم از ترس خالی شدن پشتش، از ترس افتادن توی چاهی که همه مان یکبار انگار درش افتاده بوده ایم، صحنه را خالی می کرد مدام. و چه خالی بودم.
رفتم.

باید محکم بود. محکم نبودم. محکم نبودیم.



دلخوشی

 
زخمی کهنه ام
سایه رنجی پایان یافته
دوستت دارم
و به لمس سرانگشتانت بر سایه این زخم
دلخوشم

شمس لنگرودی

---


۶.۶.۹۰

یک گلیم نخ نمای بی رنگ و تابستان

چشم هایم بسته بود و سرخوش بودم.
دستم را گرفت. پا روی گلیمی گذاشتیم و رقصیدیم، رقصیدیم، رقصیدیم. آرام لباس هایمان را به باد دادیم وعریان کنارهم خوابیدیم. با بدن هایمان آشنا می شدیم و آنها را با گوشه گوشه گلیم آشنا می کردیم. ازخودمان، گذشته مان، وعشق ورزی هایمان می گفتیم. به شکلی مجازی به هم وصل  شده بودیم وحال کنارهم بودیم و گرمای نفس هایمان را حس می کردیم. درهم غلتیدنمان را دوست داشتم. روزها وهفته ها اینطور گذشته بود. لبخند به لب، چشم بسته، گرم نفس.
بعدها از مرد زندگیم گفتم و او از زن زندگیش. آنهایی که عاشقشان بوده ایم والان هیچ نمانده جزخاطره آن عشق. خاطره من طولانی، قشنگ، ساده و بی غل وغش بود. تمام شدنش را درد آور گفتم، ولی آن فصل زندگیم را بسته بودم، قابی زیبا کرده بودم وبه دیوارگذاشته بودم. 
خاطره مرد طولانی بود وانتهایش خاکستری و هنوزآن فصل زندگیش، بعد از سالها، کامل بسته نشده بود انگار.
نفسم را حبس کردم. ترجیح داشت که همینطورمعاشقه کنیم و بخندیم. نشد.
گذری به این نوع  گذشته کردن - گذشته های عاشقانه، گذشته هایی که درش خودت را رفته رفته شناخته ای، برانداز کرده ای، که درش حس هایت را  لمس کرده ای، که درش عاشق شدن را فهمیده ای- وقتی فصلش کامل بسته است، دلپذیر است فقط انگار. وقتی که از دور براندازش می کنی، نه از نزدیک. وقتی مثل نقطه ای ست آن دور دور که سوسو می کند و نورش چشمت را نمی زند دیگر. وقتی فقط به یادت می آورد که که بودی و که بود. به یادت می آورد که بی آزار برای هم می مانید. نه وقتی نزدیک است و فصلش نیمه باز. وقتی نزدیک است فقط دغدغه است. وقتی نیمه باز است فقط کلافگی ست. حس می کنی این قسمت از گذشته ات می لغزد روی شانه هایت مدام. تکانش می دهی و پسش می زنی، ولی باز دوباره می آید و مثل غباری می نشیند دورت. به سرفه می اندازدت.
مرد حرف می زد و من سوال می کردم. حرف می زد و سوال می کردم. هوا غلیظ شد. سرخوش نبودم و در چشم های مرد درد
می دیدم و وهزار پرسش. سردم شد. خواستم یواش بغلتم و خودم را با گوشه گلیم بپوشانم، گلیمی نخ نما. مرد نگذاشت. بغلم کرد وگره خوردیم. ادامه داد.
از زن گفت.
این نوع زنها را می شناسی. این نوع که به حاشیه می روند، ولی پررنگ می مانند. مرد را نگه می دارند برای روزهایی که گریه کنان از بستر مردی دیگر به آغوششان پناه ببرند، که وقت نیاز، دستشان را به سمت مرد دراز کنند. می خواهند مرد برای این روزها باشد و مرد همیشه هست. آماده. حاضر. می دانند که هست. ازعشق و رابطه گذشته شان اینطوراستفاده می کنند. از آشنا بودن با پوست هم اینطور بهره می برند انگار. نمی گذارند که مرد بکند و برود. داشتنشان پشت-گرمی است. انگارطلسمش می کنند و هر بار
برمی گردانندش به قالب قبلی. قالبی که خودشان فرمش داده بوده اند که هر وقت بخواهند، داشته باشندش. فصل را همینطور باز نگه می دارند که مرد را درش بازی دهند .بی عشق. مدام.
این زن هم همینطور بود انگار. من چه می دانم. از حرف های مرد اینطور بر می آمد. با حرف ها و رفتار و دست نوشته هایش، مرد را منقلب ومضطرب نگه داشته بوده، مدت ها. حسادتش را بر می انگیخته و حرصش را دو چندان می کرده. دستی به سرش می کشیده و محکم دستش را پس می زده. می آمده و می رفته. ایراد اینجا بوده که شکنندگی مرد را نمی دیده انگار. نمی دیدی؟ یا اصلا تو بودی که شکسته شده بودی؟

مرد همچنان در آب، در عمق، پاهایش به زمین نمی رسد. سرش از آب بیرون است و دست و پا می زند. گفتم " ازآب بیرون بپر!".
نمی داند که اگر لحظه ای کوتاه به عمق برود، می تواند پاهایش را محکم به کف بزند، و با قدرت از این منجلاب بیرون برود. شاید منجلاب نمی بیند این همه را، این دغدغه را، این همه اضطراب را. این بازی را. نمی دانم. چه می دانم اصلا.
نگاهم می کند. می گوید که زن، اگر بفهمد مرد قصد رفتن کرده، سرش را با فشار زیر آب می کند و همانجا نگهش می دارد. باورش کنم؟
باز سردم شده. چشم هایم را باز می کنم و آن زن را در کنارم می بینم. لبخندی می زنم و یک قدم عقب می روم. خوب که نگاهش
می کنم، آرام می گیرم. این نوع را می فهمم اصلا. خوب می فهمم
از بغل مرد بیرون می لغزم. نه. وارد دنیایش نمی شوم. دنیایی که گذشته اش هیچگاه گذشته نیست. گذشته ای که الان است و حال است و آینده. دنیایی که مدام به زخم خشک شده اش دست می زند تا ملتهبش کند. نه. حیف است. به همان گذشته ام که فصلش را بوسیده بودم و بسته بودم و کنارقلبم نگاه داشته بودم که نگاه کنم، به همان قاب روی دیوار که نگاه کنم، می فهمم حیف است.
بلند می شوم. می پرسم: "نمی آیی برقصیم؟".
نگاهم می کند.
می ترسی؟ یا ترک عادت برایت سخت است؟ یا دیگر هیچ نمی خواهی؟ یا تو هم بازی می کنی اصلا وبازی دیگری نمی شناسی؟ چه
ساخته ای برای خود؟ چه دنیایی؟ کو عشق؟ با من چکار؟
چشم های گرمش را نوازش می کنم و می گویم "نمی خواهمت اینطور". وزنت را روی بدنم اینطور نمی خواهم. مردی که ازآب بیرون نمی جهد نمی خواهم.
گلیمی محکم وکلفت می خواهم و پررنگ. رقص بی دغدغه می خواهم،  حتی کوتاه.
دستم را محکم می گیرد و بازنگاهم می کند.
دستم را رها می کنم.
می روم. 
ولی آرزو می کنم، ای مهربان، که روزی این طلسم را بشکنی، از آب بیرون بجهی و رها شوی.


۲۰.۵.۹۰

ناتمام

من نقاشی های ناتمام و مجسمه های ناتمام رو دوست دارم، بسی فراوان
مثلا این نقاشی میکل آنژ
دونفراز قرن ۲۱رفته اند کنارحضرت مریم و مسیح. گذری به گذشته دارند انگار

Manchester Madonna

۱۵.۵.۹۰

حرف

دوست خوبم نوشته به این نتیجه رسیده که ساعتها بحث کردن سر اینکه حالا من چطور آدمی هستم و تو چطور آدمی هستی، و من حسم چیه و چی میخوام تو یک رابطه، و چیکار نمی تونم بکنم و چیکار می تونم بکنم، وحالا خوبه که دوست معمولی باشیم، و نه حالا خوبه که عاشق معشوق بشیم و حالا بیا جدا بشیم، حالا بیا با هم بمونیم، حالا تو بیا اینطوری کن، و تو بیا اینطوری نکن، کار عبثی ست. فقط پوست صورتت رو خراب می کنه. خیال می کنی که این بحث ها همه چیز رو برای هر دو طرف معلوم می کنه، حس ها رو آشکار می کنه، تکلیف ها رو معلوم می کنه، ولی در واقع چیزی نیست جز اتلاف وقت و چروک پوست و پیری زودرس. اگر می خواهی و اصولا می دونی چی میخوای، دیگه این همه صحبت نداره. میری جلو، دست طرف رو می گیری و "یا علی". اگر نمی گیری، یعنی ول معطلی. حالا هی بشینیم حرف بزنیم که چی؟
راست میگه.
یاد آخر فیلم Eyes Wide Shut  افتادم. زن فیلم به مرد فیلم بعد از یک تنش تو رابطه شون و صحبت بر سر اینکه حالا باید چه کنند، میگه:
There is something very important we should do as soon as possible
مرد می پرسه:
what's that
 زن میگه: 
FUCK
کلی چیزها با همون یک کار معلوم میشه. حالا هی بشین حرف بزن. باد هوا.

۱۲.۵.۹۰

سال

رفتم تو. هنوز پام به سالن نرسیده بود که از دور، از پشت گردنش، شناختمش. بعد ازاینهمه سال.
این اینجا چیکار می کنه؟ 
به خودم گفتم حواسمو جمع کنم نشون ندم هل شدم.
برگشت. منو دید و نگاهش از من گذشت. انگار که ندیده، نشناخته.
بعد یکدفعه نگاهش برگشت رو صورتم و ابروهاش از تعجب رفتند بالا. رفتم طرفش. یک عده آدم بزرگ  رو که ایستاده بودند انگار اصلا نمی دیدم. دستش رو آورد طرفم و بغلم کرد و خندید. از بالای شانه هاش دیدم همه دارند نگاهمان می کنند. ده؟
نشستم کنارش. عمیق نگاهم می کرد و حرف نمی زد. براندازم می کرد انگار. بعد گفت "تو اینجا چیکار می کنی واقعا؟ لطف کن دفعه دیگه از قبلش خبر بده چون من دیگه سنم بالا رفته ممکنه سکته کنم". از اینهمه رکی و سادگی چه کیفی کردم یکهو. خوش خوشانم بود چقدر.
بعد حرفی که مدت ها به آدم وعالم گفته بودم ولی خودش نشنیده بود رو بهش گفتم، که علیرغم اه اه پیف پیف های خیلیها دور و برم، که چرا با این معاشرت می کنی، اینکه مامانش فلانه، باباش فلانه، خودش فلانه، وافتاده بودند تو یک سری پیش قضاوتی های قزمیت، چقدرحضورش اون دوره از زندگیم برام خوب بوده و چقدر اصلا بعضی تصمیمات گنده که بعدها گرفتم به خاطر اطمینان خاطری که اون بهم می داده بوده. گفت "این که گذاشتی رفتی هم نکنه غیر مستقیم نتیجه توصیه های خودم بوده؟" گفتم "بوده". گفت "زکی".
بعد زیرگوشی از قدیم ندیم گفتیم و بهم فحش دادیم و خندیدیم.
بعد گفت من گند زیاد زدم تو زندگیم، ولی بعضی تصمیم ها کلی حال داده. یکیش همین گیر دادن به تو بود. من هم نیشم یک طرفش رفت به شرق، طرف دیگش رفت به غرب وگفت "ما چقدر لوسیم. همیشه انقدر با هم لوس بودیم؟". باز نیش کش اومد.
آخرشب، بعد ازاینکه سرهم روخوردیم، گفت "حالا باید با اجازه ات برم سراغ یک تصمیم دیگه ی خوب زندگیم".
رفت دختر کوچولوش روکه تواتاق بغلی خوابیده بود بغل کرد و رفت.
کیف د
اشت. به وضعی.