۲۵.۴.۹۱

"نبض"

صورتش مثل گچ سفيد است. پيشانيش سرد سرد. انگشت هاي قشنگش (آخ كه چقدر هميشه انگشتهايش را دوست داشتم) سفيد و يخ كرده. چشمها بسته. بدن چروكيده اش هنوز گرم است
يك دستگاه كوچكي وصل شده به انگشت اشاره دست راستش. براي اندازه گيري فشار خون و نبض به گمانم. فشار پايين است يا اصلا فشاري نيست. نمي دانم. چه مي فهمم. ولي نبض مي زند. دستگاه اينطور مي گويد. ساعت 10 صبح جمعه است
كنارش هستم. دستهايش را مي مالم كه گرم شود. پاهايش را مي مالم كه گرم بماند. نمي ماند. لبم را مي آورم نزديك گوش هاي كوچكش و يواش حرف مي زنم. يادم نيست چه مي گفتم. صورتش از اشك هايم خيس خيس شده. دلم مي خواهد بروم زير ملافه-اش و كنارش دراز بكشم. سرم را مثل هميشه بگذارم بين گردن و شانه هايش و دماغم را بمالم به گردنش و بشنوم كه بگويد: "جوجوي من. من قربون تو برم". نمي شود
پرستارش مي گويد: "هيچ از علايم حيات درش ديده نمي شود الا نبض. الا قلب". انگشت هايش سفت شده اند. خم نمي شوند ديگر انگار
ساعت ها مي گذرد. نبض كم مي شود. كم ... كم ... انگار سوسو مي كند 
ساعت 7/5 شب است.  نبضش ديگر نمي زند. قلبش مي ايستد
نعش كش قرار است ساعت 11 برسد كه به سردخانه ببرندش. از 7/5 تا 11 شب معاشقه مي كنم. با آن عزيز دلم. با دوست-داشتني ترين موجود روي زمين. در گوشش زمزمه مي كنم كه بماند. قول مي گيرم كه بماند. همينجا. دور و برم. همين دور و برمان. بدنش دارد از ما دور مي شود. دارد مي رود. برود. ولي مبادا خودش، خود خودش تركمان كند. كه نباشد. كه نگاهش از ما دور شود. كه از روي شانه هايمان بپرد. كه اگر بپرد، همه چيز پاره مي شود انگار. تكه تكه مي شود. اصلا پودر مي شود. اينهمه را در گوشش مي گويم. در گوش يخ كرده اش
ماشين نعش كش مي آيد و پسري جوان پياده مي شود، با تي شرت بدون آستين و دم پايي لاانگشتي كه لخ لخ بر زمين مي كشدش. ‌چه نفرتي دارم ازش. كيسه پلاستيكي زيپ دار سياه رنگي را از ماشينش بيرون مي آورد و بدن را توي كيسه مي كند. چرا سياه ؟ سر تخت ايستاده و به من، كه پايين تختم و نزديك به سر زيپ، مي گويد:"زيپو بكش". اي واي 
بلندش مي كنيم. چقدر سبك است. مي گذاريمش روي برانكارد. رد مي شويم از وسط حياط خانه اش، از وسط بته هاي پرگل، از وسط زندگيش، از وسط آنهمه خاطره، ازوسط تمام لبخندها و قهقهه هايش كه همه جا حك شده، از وسط رد پاهاي كوچكش، از وسط درخت هاي ‍چنار، از كنار كوره سفال گريش و درخت آلبالو. از وسط تمام زيبايي هايي كه برايمان ساخته بود
چقدر شب است. زانوهايم همراهي نمي كنند. حس مي كنم چشم هايم از حدقه در آمده اند. تجربه نكرده بوده ام اين را. اين تلخي را
مي گذارندش پشت ماشين. مادرم كه از كمر خم شده و صورتش ازغم مچاله شده، سوار ماشين مي شود. اصرار مي كند كه تنها برود
درماشين را مي بندند. دستم را مي كشم روي شيشه پشت ماشين. پسرك استارت مي زند و چراغ هاي ماشين را روشن مي كند
مي روند. آرام مي روند 
مي روند و تكه بزرگي از قلب من همانجا كنده مي شود. مي افتد. پخش زمين مي شود. له مي شود. له


۱۸.۳.۹۱

دوران "زنانه"

 از وقتی مادر بزرگم دیگر واقعا پیر شده وهفته هاست که تو تخت بیمارستانه، از وقتی هر روز فکر می کنم امروز شاید آخرین روزش باشه، تمام فکر و ذکرم برمی گرده به ۱۳ تا ۱۹ سالگیم. دورانی که بهش میگم دوران "زنانه". تمام روز و شبم رو زنها پر کرده بودند. دو برادرم از ایران رفته بودند و مرد شدنشان را درست ندیده بودم، درست نفهمیده بودم. پدرم هم که با ما زندگی نمی کرد و پدر بزرگم هم که سالها بود از ایران رفته بود. مردهای خانواده نبودند. فقط صدای شان بود یا دست خطشان. این بود که من بودم و مادرم و مادربزرگم. از خواب که بیدار
 می شدم مادر و مادربزرگم بود و بعد مدرسه دخترانه بود و بعدش اگر کلاس اضافی بود هم معلمش زن بود. زن های یائسه خوشبخت یا بدبخت، یا آنها که بدبخت بودند و با لبخند ادعای خوشبختی می کردند. همه جوره بودند. از همه نوع. بعد دوباره شب بود و مادرومادربزرگ. آن سالها هم اهل پسربازی و دوست پسرگرفتن واینها نبودم. دوستان مذکر زیادی داشتم که صدای دورگه شان و تیغ تیغ ریش هایشان را مسخره می کردم. عاشقشان می شدم و فارغ می شدم، ولی بیشتر عاشق صدایشان می شدم و نگاه شان. بی اینکه کسی چیزی بفهمد
 با وجود همه این زن ها و پستان هایشان و موها و لاک های رنگارنگشان و فکرها و تجزیه تحلیل های بس مونث شان که دورم را پر کرده بودند، مردهای خانواده همچنان حضور داشتند. حضور کمرنگ، ولی پراهمیتی داشتند
پدرم حضورش مداوم نبود، ولی وقتی بود دلیل داشت. مادرم، پدرم را بعد از طلاقشان هنوز دوست داشت، قبول داشت، و با وجود تمام
 گله ها و شکایتها و نق نق کردن ها، نوشته ها و ترجمه هایش را اول به او می داد برای نقد و بررسی و نظرخواهی. و او با دقت همه را
 می خواند و نظر می داد. چیزی قبل از تایید او چاپ نمی شد. فقط اینجورموقع ها بود که حضورش پراهمیت می شد. یک جور وابستگی به سلامت ترین شکل به وجود می آمد. دوستی خوبی بینشان مانده بود. خوشم می آمد. حضورش سالم بود
پدر بزرگم ولی داستان دیگری بود. حضورش با اینکه به صدا ونوشته و نامه ختم می شد، سنگین بود. آنقدر سنگین که انگار روی برگ های درخت های توی حیاط خانه مادرم بزرگم، روی همان گل های نسترن، فشار می آورد. یا همانطور که برادرم همیشه می گفت، انگارهیچ کس وهیچ چیز در آن خانه خلاصی ازاین سایه سنگین نداشته. خانه اش دست نخورده مانده بود و مادر بزرگم انگار حسش می کرد، حضورش را انگار روی مبل توی سالن لمس می کرد. صدایش را شاید اصلاهرروز توی راهروها می شنید. سالها همینطوربود. بود. همه اش بود. انگار هر آن قرار است برگردد. بیاید. سرفه ای کند. دادی بزند. یک امیدی داشت مادرم بزرگم که شاید بیاید و واقعا روی همان مبل بنشیند و دستی به سرش بکشد و مثل ایام قدیم بهش بگوید "نازنین من". خوشم نمی آمد. حضورش ناسالم بود
یکروزرفتم سراغ مادرم بزرگم. دیدم پریشان است. موهایش را که همیشه به محض بیدارشدن دم اسبی می کرد، باز گذاشته بود وهنوز، با اینکه نزدیک های ظهر بود، پیرهن خواب به تن داشت. گریه می کرد. به گمانم ۱۴ ساله بودم. گفتم چرا گریه؟ گفت "اگر قبل از من بمیره، من چیکار کنم؟". گفتم "کی؟ کی قبل از تو بمیره؟". اسمش را گفت. اسم پدر بزرگم را
من آن روزها اهل نوازش و بغل کردن و دلداری دادن نبودم. ۱۴ ساله بودم با دماغ باد کرده و موهای  وز وزی و بد اخلاق و بی حوصله. اسمش را که گفت عصبانی شدم. فکر کردم دارد گند می زند به تمام آن ستینگ زنانه مان. آن مثلثی که دوستش داشتم. آن راحتی و رهایی که برایم ساخته بودند. انگار یک جسم تیز را فرو کرده باشند توی همان مثلث پستان دارخوشرنگ و لعاب
پرخاش کردم. صدایم را بلند کردم. وخوب یادم هست که حتی بغض هم نکردم. گفتم "اه ه ه ه. حالا که چی؟ خودت رو جمع و جور کن. این حرف های آبدوخیاری را برای چی می زنی؟". ودرحیاط را باز کرده بودم و رفته بودم
 وابستگی می دیدم که مریض گونه بود. درد آور. آن لحظه پدربزرگم را دوست نداشتم. ازاینکه رفته بود ولی 
کماکان حضورش را همچنان حفظ کرده بود و به نوعی ریده بود به سلامت روانی این زن، عصبانی شده بودم. در ضمن انگار قرارمان این نبود. انگاراین مردها اهمیت چندانی نمی بایست داشته باشند. این بود که آن موقع تمام ظرافت همان یک جمله، تمام عشقش را و درد دوربودنش را انگار نمی دیدم.

 نمی خواستم ببینم. انگار مثل زهربود. هیچ قشنگی ای نداشت. برای هیچکس. برای هیچ کدام از زن های زندگی ام
ولی اثرکرد. همان رفتار، همان جمله، رفت توی گوشت و پوست و خونم. نشست کرد. هنوزهم آنجاست. ته نشینی 
۲۵ ساله
می روم بالای سرش توی بیمارستان. عاشقش هستم. با تمام وجودم. یاد آن جمله اش می افتم. یاد آن روز. یاد صورت خیسش. یاد آن جمله ای که فقط مختص همان فرشته ی وابسته ی دیوانه ی عاشق من است. یاد آن جمله ای که انگار خودش یادم داده بود که هیچوقت نگویمش. یاد مردهایی که می روند ولی یک لنگه کفش پاره و کثیفشان را گوشه ای پرتاب می کنند و هرروز سراغش را می گیرند
که مبادا دور ریخته شود.
 یاد وابستگی های مریض گونه
دلم را خوش کرده ام که مرگ مردش، مرگ عشقش را نخواهد دید 

۲۲.۲.۹۱

تک نوازی


خیلی وقت پیش، حدود ۵-۴ سال پیش، یک کتابی خواندم ازیک نویسنده آمریکایی، فیلیپ رات. الان دقیقا اسم کتاب یادم نیست و حوصله از تخت بیرون آمدن و سراغ کتابخانه رفتن هم ندارم.
داستان یک خانواده بود و یک دختر جوان که این دختر تروریست شده بود. اصل مطلب در این بود که چه شد که اینطور شد. کجای کار این مادر پدر اشتباه کردند که بچه شان یک تروریست ناب از آب در آمده بود. کدام فضا و آب و هوا چنین انسانی را پرورانده بود. اشکال از کجا بوده؟ پدر و مادر معمولی با آرزوهای معمولی و دغدغه های معمولی، زده بود و دخترشان یک جانی شده بود. بعد کتاب
می رفت به شخصیت پردازی مادر پدر و اجتماعی که دختر درش بزرگ شده بود. و توی خواننده یواش یواش می فهمیدی که چطور شده بود که اینطور شده بود.  خودشان هنوز گیج گیج می خوردند و دنبال جواب بودند و تو جواب را حی و حاضر می دیدی. انقدر واضح که مو به تنت راست می شد. می خواستی داد بزنی و همین کتاب را ببری جلوی صورتشان و بگویی "مگه نمی بینید خاک بر سرها"؟.
یک جایی در همین کتاب، پدر که ۲۰ سال است با مادر زندگی می کند، می گوید بعد از ۲۰ سال، زنش، همراهش، شریک زندگیش حرفی زده، کاری کرده، عکس العملی نشان داده، که این مرد، یکهو، انگار پتکی به سرش زده باشند، فهمیده، آگاه شده، که این زن را اصلا نمی شناسد. بعد از این همه سال، این همه در کنار هم بودن و با هم حرف زدن و با هم همه چیز را تجربه کردن، به درد هیچ چیز نخورده. و مرد می گفته این غم انگیزترین اتفاق زندگیش است. این همه نا آشنایی در یک حباب آشنایی. که دلش شکسته. اصلا خودش شکسته.
این وحشتناک بود.  اصلآ کابوس خالص بود.
همین پریروز که بالای سرش در بیمارستان شاهد نفس کشیدن های سختش بودم، که لوله ای داشت آب های جمع شده در ریه -اش را می داد پایین، فکر کردم آیا این شوهرش را بعد از ۲۰ سال شناخته بود؟ یا شوهرش که مدام ادعای عقل کل بودن می کند و مدام اطرافیانش را نقد می کند، در یک سو تفاهم عمیق به سر نمی برد؟ که آیا همین سو تفاهم نیست که پدرشان را در آورده؟ این همه نادانی و ناشناسی الان مثل پتک بر سرشان فرود نیامده؟ چرا. این همه کدری، این همه شفاف نبودن، این همه تظاهر، از پا درشان آورده. شک ندارم. مثل یک دوئت، با دو ساز کوک نشده. آهنگی، ترنم ناخوشایندی نواخته می شده ، و اینها مدت کوتاهی، شاید اوایل آشنایی شان، با آن آهنگ حتی می رقصیده اند، ولی آنقدر سازها را بد زده اند، که سیم هایش بعد از سالها یکی بعد از دیگری پاره شده و اینها فقط در توهم هم صدایی بوده اند. الان مانده اند با دو ساز شکسته. بی صدا. یکی دیگری را مقصر ساز کوک نشده اش می داند. و به هیچ جا نمی رسند با این همه تهمت و شکایت.
باید با دو دست صورت طرف را گرفت و تک تک نقاط صورتش را حفظ کرد. به حرفش وا داشت. زور زد. باید باسن مبارک را پاره کرد در راه هم نوازی
اگر نمی توانید، خوب تک نوازی کنید اصلا. خدا عمرتان دهد



۱۳.۱.۹۱

صورت

من بچه که بودم، از رگه های روی سنگ ها، یا از ابرها، یا از خورده چوب های روی زمین، تو ذهنم یک صورت درست می کردم. یک رگه، یا یک تیکه از ابر یا یک چوب کج و معوج رو می کردم گوش، یا دماغ، یا چشم. همه رو می چیدم کنار هم. بعد یکهو یک صورت
می زد بیرون، برجسته می شد. می شد یک صورت کامل. با دهن و دماغ و ابرو و گوش و مو و الخ. بعد هی زل می زدم به این تصویر. حک می شد تو ذهنم. مدت ها هم چشم بر نمی داشتم ازش، چون می دونستم اگر نگاهم رو دور کنم و بندازم جای دیگه، وقتی برگردم به همون ترکیب، دیگه ممکنه صورت رو نبینم. 
بعضی وقت ها این صورت ترسناک بود. چشم ها و نگاه توی چشم ها ترسناک می شد گاهی. خودم از این بازی که کرده بودم
می ترسیدم. دیگه نگاه نمی کردم. یا اگر نگاه می کردم، سعی می کردم یک صورت دیگه بسازم. رگه ها رو یکجور دیگه ببینم، بگذارم باد بیاد، ابر رو جابجا کنه، یا لگد می زدم به چوب ها که ترکیبشون بهم بریزه. 
الان حس می کنم تو ذهنم یک دیو ساختم از این ترکیب. یک دیو دو سر. یک دیو عظیم بدجنس با چشم های از حدقه در آمده. 
اشکال اینجاست که قدرت ندارم بزنم تو صورت این دیو که ترکیبش رو عوض کنم.  باد هم نمیاد. رگه ها هم بدجوری حک شده اند تو سنگ. 
من موندم و یک تصویر خود ساخته ی زشت. منتظرم زلزله یا توفان بیاد این ترکیب رو عوض کنه.

۱۴.۱۲.۹۰

زره

به یک جایی رسیدی که فکر می کنی از پس همه چیزبرمیایی. آدم های غریب، اتفاق های غریب، مسائل پیچیده، نگرانی های متعدد، دوستی، دروغ، خیانت، کلک، مهربانی خالص، مهربانی ناخالص... بعد همینطوری خوش خوشان قدم میزنی، سر بالا، سینه سپر. لبخند می زنی و میگی "هاه، زره پوشیده ام و باکی نیست. بیاین، بزنین، بدرین، بکوبین. من اصلا اینجا لم داده ام، که با نیش باز بگم ها ها ها".
بعد یکهو می بینی اندر خم یک کوچه ای. 
سعی می کنی لبخندتو نگه داری، تو آینه، به روی خودت نیاری، ولی به خودت که نگاه می کنی می بینی زره ات از جنس پنبه است. 
بعد رو می کنی به دوستان که "چی شد اینطوری شد؟" بهت میگن سخت نگیر. که بهت میگن زره لازم نداری اصلا کلا. وا بده. همینطوری بی زره خوبی. همینطوری بی زره قبولت داریم خداییش.
اگر اینها نبودند، شاید همینطور با زره پنبه ای می رفتی زیر بارون تا ابد. 
اینها میگن لخت برو. بکن. برو اون زیر. حالشو ببر.
رفتم. خیس شدم. 
همینطور آب بارون داره از صورتم چک چک می ریزه. کیف میده به وضعی.
 آماده میشی برای چیزهای غریب ولی بی ادعای آگاهی.
زره ها هم ساعت ۹ شب رفتند تو آشغال دونی.
گود بای.

۱۳.۱۱.۹۰

...

وقتي خارج از كشوري، به خاطر تمام حرف و حديث هاي اخبار و روزنامه ها و الخ، تصوير عجيبي از وضعيت داخل ايران داري. فكر مي كني همين الانه كه جنگ بشه، كه مردم نون و آب ندارند، كه قحطي شده، كه اوضاع بدجور خيطه. همه چيز انگارباد كرده ست، ملتهب، دردناك. نيستي، نمي بيني، لمس نمي كني، اصلا تجربه سر و كله زدن با اين اوضاع و احوال رو نداري. فكرهات عجيب ميشن.
من الان مدام كارم اين شده كه آن طرفي ها رو آروم كنم. بگم اينقدر كه فكر مي كنين اوضاع بد نيست. تصورعجيب وغريبي دارين از اينجا. شلوغش نكنين. آروم باشين. 
ديشب بهم گفت اين دختركوچولو، با موهاي بلند مجعد خرمايي و چشمهاي عسلي، رفته انفرادي. هموني كه بهش مي گفتم "خل خوب". فكر انفرادي رو نكرده بودم. 
طنزش رو دوست داشتم. پر بود از ديوانگي و تخيل. كه مدام تو گودر باهاش بحثم مي شد ولي كيف مي داد. رگش زود مي زد بيرون و اين همه هيجان رو دوست داشتم.
دلم بدجور گرفت. تمام شب خوابش رو ديدم. هي با خودم گفتم چه خوب كه نيم وجب بيشتر قد نداره و مي تونه تو سلول پاهاشو راحت دراز كنه.
تصويرعجيبي دارم از وضعيت سلول انفرادي. منتظرم يكي بياد آرومم كنه. بگه اونقدر كه فكر مي كنم بد نيست. كه ميشه كه اون تو آروم بود. كه اونقدر دردناك نيست. ميشه كه رو خودت كار كني كه خل نشي.
ولی .....


۸.۱۱.۹۰

چراغ

آدم تنها بودن شدم انگار. همین الان. همین امروز. 
یکی بود می گفت حال میده وقتی بیای خونه ببینی چراغ های خونه ات خاموشن. خودتی و خودت. من تو دلم می گفتم چه خره طرف. حتما تجربه این رو نداره که چه حالی میده وقتی میای خونه، چراغ ها روشن باشند و یکی اون دور و بر بپلکه برای خودش. یک نفس گرمی تو خونه باشه.
ولی الان می بینم همین یکی رو داشتن کلی کار می بره. همین یکی رو نگه داشتن، یا اصلا نگه داشته شدن، کار
می بره. یک تنه از پسش بر نمیای. از پسش بر نمیاد. قبلاها زور می زدین. دو تایی باهم سر اون چیز سنگین رو
می گرفتین و لبخند زنان بلندش می کردین . داستان مال خیلی سال پیشه. الان دیگه حالش نیست.
نمی دونم چرا حالش نیست. نمی دونم چرا قبلا ها راحت این کار رو می کردی، الان نه. نمی دونم از ترسه، که می دونی که این چیز سنگین رو بلند می کنین، لبخند زنان، بعد آخرش می اندازینش ته دره. یا از تنبلی-ه. یا چی؟ نمی دونم. اصولا آدمی هستم "صفر" درخود شناسی . فقط می دونم که دو تا تن قوی می خواد که حال کنین از چراغ های روشن. دو تا تن بلد می خواد. دو تا تن وارد با تجربه. و دو تا اراده گنده می خواد.
تن قوی-ه.
تجربه هم هست از نوع مرغوبش.
اراده ست که فعلا رفته یک جایی خودش رو گم و گور کرده.

۲.۱۱.۹۰

برف

آن طرف، در آن دیار، در دیار غربت، هیچوقت هیچکس من رو نفهمید وقتی با شوق و ذوق راجع به صدای سکوت در شهر تهران، وقتی برف میاد حرف می زدم. که انگار هیچ احدالناسی در شهر نیست. که صدای قلبت رو راحت می شنوی. که اونجاست که با خودت میگی این سکوت برف مخصوص تهرانه. که هیچ شهری بعداز بارش برف، اینطوری صدا نمیده. بعد هی اینهارو با علاقه تعریف می کنی و اصلا جزیی از جذابیت های تهران حسابش می کنی، که به مردمان اون دیار میگی بیاین تهران خودتون با چشم خودتون  ببینین، با گوش خودتون بشنوید. ولی بعد همه یک نگاه عاقل اندر سفیه می اندازند بهت که"حیوونی دلش برای مام میهن تنگ شده" و تو، تو دلت بهشون فحش میدی.
امروز صبح همونطوری بود. همون سکوت بود. و من همینطور که تو پیاده رو قدم می زدم، یک انگشت روانه آن مردمان کردم.  مردمان جاهل دنیا ندیده ، سکوت برف نشنیده.

۲۱.۹.۹۰

سمانه

رفتیم خیابان ری. سوم عاشورا. تماشای دسته و زورآزمایی مردان ریقو دربلند کردن چوب های ضخیم وخیلی بلندی که سرشان پرچم بود. دلم می خواست برای اینهمه قدرت دست بزنم. دست بزنم برای اینکه زیر چشمی، وسط آن همه زور زدن و تعادل،حواسشان به دختر همسایه که آن بغل ایستاده بود هم بود. 
رفتیم تماشای زنجیرزنی و دیدن علامت های زیبا. و البته دیدن مردم. دیدن مردمی که هرچه بیشتر وارد جزییات زندگیشان شوی، می بینی چقدر متفاوتند با تو. با اطرافیان تو. کسی چند روز پیش از همین "در اقلیت" بودن نوشته بود. همان. همان در اقلیت بودن ما و در اکثریت بودن همه آنها.*
همینطور که غرق تماشا بودیم، متوجه دختری ۶-۵ ساله شدیم. دختری زیبا با چشمان درشت سیاه و مژه های بلند. بدون کت و پالتو، سراسیمه دور و بر ما می پلکید. روسری سبز به سر ودستمال سبز "یا حسین" دور گردنش. دیدم گریه می کند. دوردهانش هم جای شیرکاکائو بود. 
پرسیدیم "چی شده؟". هیچ نگفت. گفتیم "مادرت کجاست؟" شانه هایش را بالا انداخت و تند تند دور و برش را نگاه کرد. ترسیده بود. به زور و با هزار دوز و کلک به حرفش آوردیم و فهمیدیم گم شده. اسمش را پرسیدیم: "سمانه". اسم مادر؟ "مامان هدیه". اسم پدر؟ "بابا سعید". 
من هل کردم. به وضعی. اینجا، تو این جمعیت، وسط اینهمه شلوغی، مادرش را چطور پیدا کنیم؟ 
یک ساعت تمام، وسط شلوغی و سر و صدا، وسط آن همه زنجیرزنی و سینه زنی و طبل کوبی، گشتیم. هر کارکردیم که دختر را بالا بگیریم، روی دست بگیریم که شاید پدرمادرابلهش او را ببینند، فایده نکرد. بالای بلندی رفتیم، بالای وانت رفتیم، سمانه به بغل. بی فایده. فکرکردم چرا مادرش وسط جمعیت جیغ نمی کشد، اسم دخترش را صدا نمی کند؟ کدام گوری ست پس این هدیه؟ 
دادیمش به پلیس. تک و تنها نشست پشت یک ماشین پلیس، با یک سرباز وظیفه مهربان پشت رل. و رفت.
چند روز از این جریان گذشته وهمه اش نگرانم مبادا سمانه، به قصد، آن وسط رها شده بوده. وسط عزاداران حسین. مبادا دنبالش نیامده باشند. مبادا شیرکاکائو را بهش داده اند و هلش داده اند وسط جمعیت؟ نگاهش، صدایش، ترس توی چشم هایش ولم نمی کنند. و مدام لعنت می فرستم به تمام مامان هدیه ها و بابا سعیدها.
خل شده ام به گمانم.

(بلاگ منصفانه)*


۱۳.۹.۹۰

...

خاطره زیادی از این مرد ندارم.  فقط یادم هست که ۱۳-۱۲ سالگیم، عکس های حرفه ای تو استودیوی عکاسیش از من گرفته بود . عکسهایی که به خاطر سن بلوغ و زشتی بیش از حد، رفتند ته چمدان-ها، تو انباری.
حضور پررنگی نداشت تو زندگی من، ولی اعضای خانواده دوستش داشتند. ۶۰ سالگی اش، حدود ۲۰ سال پیش، سرطان گرفت و رفت.
چند روز پیش برادرش آمد پیش ما. از مرد گفت.ازعشق هایش گفت. گفت ۳۰ ساله بوده که عاشق زنی شده. به وضعی. زن هم عاشق بوده، به وضعی. بعد از مدتی، زن را می خواهند شوهر دهند. مرد به این در و آن در می زند، زن گریه ها می کند. بی فایده. زن را می دهند به مردی دیگر و از ایران می رود.
مرد تنها، در غم از دست دادن این زن سالها غصه می خورد.
 ۲۰سال می گذرد. مرد، یک عصرغروب پاییزی، درخیابانی وسط شهر، قدم می زند و به دو زن نزدیک می شود.  مرد ادعا می کرده که از طرز راه رفتن زن حس کرده که این زن، عشق قدیمی اش ست قطعا. قدم هایش را تند می کند و به زن نزدیک می شود.
نگاه می کند. درست حس زده. عشقش است. با دختری جوان در کنارش.
زن نگاهش می کند و می ایستد. بازوانش را باز می کند و مرد را در آغوش می گیرد. نفس هایشان بند آمده (فیلم فارسی).
از قرار، زن با خانواده به ایران برگشته. آن دختر، دختر ۲۰ ساله اش است. مرد مسرور است. به وضعی.
بعد از مدتی، دختر این زن در استودیوی مرد شروع به کار می کند. شباهت بیش از حد این دختر به مادرش باعث چه می شود؟ بله. عشقی دوباره.
رابطه ای را در خفا شروع می کنند. چندین سال، مرد و دختر، عاشق می مانند.
مرد برای دختر پیر است. خیلی پیر. خواستگاری برای دخترمی آید. پدر دختر پافشاری می کند. مرد  با دختر راجع به منطقی بودن ازدواج با مردی نه چندان پیربحث می کند. منطق را درپوشی می کند برعشقش. فکر آینده دختر است.
دختر درمانده است. مرد دست هایش را روی پشت دختر می گذارد و هلش می دهد. دختر می رود.
مرد غصه می خورد. مرد این بار دیگر پیراست. غصه ها از پا درش می آورند. غصه می خورد. غصه می خورد. غصه 
می خورد. و مریض می شود. و می میرد.
.....
عشق هم عشق های قدیم
اگر این جوش و خروش عاشقانه، و غم و غصه خوردن، ارثی می بود، کمی از آن می بایست به من رسیده باشد. اما غصه های از سرعشقم آنطور طولانی و عمیق نبوده اند. باید شکر گذار بود، به گمانم،  والا الان مشغول صفا بودم کنار همان مرد