۲۴.۳.۹۰

ماشین

امروز.
مکالمه دختری خردسال و پدرش جلوی مغازه اسباب بازی فروشی با ماشین های عظیم در ویترین:
پدر: "اگر یکی از این ماشین ها داشتی خیلی بهت خوش می گذشت ها.."
دختر:"می خوام. از این ماشینها می خوام. برام بخر بابا".
پدر: "خیلی بهت خوش می گذشت ها.... همینطوری ویژ ویژ باهاش می رفتی. ولی نداری که از این ماشین ها...."
دختر: "چرا؟ چرا ندارم؟"
پدر: "نداری چون بابات برات نمی خره. چرا نمی خره؟ چون فکر می کنه لازم نیست. چرا فکر می کنه لازم نیست؟ چون فکر می کنه که حالا تو فسقل لازم نیست ماشین سوار بشی  واسه من..."
دختر: "ولی تو خودت گفتی بهم خوش می گذره  ..."
پدر: "آره. اگر داشتی خیلی بهت خوش می گذشت. ولی حالا که نداری ی ی ی ی ی ی ی..."

یک لحظه از ذهنم گذشت ای کاش کمربند سیاه کاراته داشتم، به حق پنج تن.

۱۹.۳.۹۰

عاشقانه

بعضی را دوست داری و بعضی را عاشقانه دوست داری.
از جلوی اتاقش رد شدم و شنیدم اسمم را صدا می کند. رفتم تو. دیدم کیفش را انداخته روی دوشش، با واکرراه می رود، پرستار پشتش.
گفتم "کجا میری خوشگل من؟". لبخند به لب گفت: "من دارم میرم. سلطان میاد دنبالم میرم پیش بچه ها. تو هم هروقت کارت تموم شد و حوصله داشتی، بیا" گفتم: "باشه ولی کجا داری میری با این عجله؟". گفت "میرم خیابون ژاله". رویش را بوسیدم. گفتم: "باشه، تو برو من هم میام".
پرورشگاه بچه های بی سرپرستی که داشت ،۳۵ سال پیش، خیابان ژاله بود. پرورشگاهی که دیگر نیست. سلطان هم سالهاست مرده.
همیشه فربه بود، تپلی، پاهای قلمبه، و وقتی می خوابید، قلمبه می شد زیر ملافه و خر خر می کرد.
امشب رفتم توی اتاقش. خوابیده بود آرام و بی صدا. آنقدر پیر و نحیف بود که نمی شد تشخیص داد کسی زیر ملافه خوابیده اصلا.
تو دلم گفتم "نفس هایت آرام عزیز من".
عاشقانه دوستت دارم.
تویی که مفهوم خوشی را به من فهماندی. عاشقانه دوست داشتن را هم.

خانه

گفت خانه ات باید خانه ای باشد که "درآن سعادت پاداش اعتماد است
و چشمه‌ها و نسيم درآن می‌رويند.
بامش بوسه وسايه است
و پنجره‌اش به کوچه نمی‌گشايد
وعينک‌ها و پستی‌ها را درآن راه نيست".

گفتم "چشم"!

۱۸.۳.۹۰

غول سر صبحونه

هرازگاهی، یک غول، شبیه غول سندباد و چراغ جادو، همونطوری گنده و پت و پهن و دست به سینه،  پیدا میشه تو زندگیم. بعضی وقتها که دست می زنم به یکسری کارها، می بینم وسط دود زیاد، یکهو ظاهر میشه.
همیشه هم صبح میاد، سر صبحونه، و نگاهم می کنه. من سرم تو نون و پنیر وعوالم خودم، یکهو سرم رو میارم بالا، می بینم داره بربرمنونگاه
می کنه. بعضی وقتها فقط ظاهر میشه، و یک خودی نشون میده، و وقتی این کار رو می کنه یعنی "اوی ی ی بپا داری چیکار می کنی". این رو میگه و میره و یک حالتی داره انگار گوشم رو گرفته، کشیده.
بعضی وقتها هم که دارم تخت گاز میرم و فرصت نمی کنه وسط دود و مود ظاهربشه وگوشمو بگیره، یکهومیاد من رو بلند می کنه، می بره بالای بالا و نگه می داره توهوا. من همینطوری تو هوا معلق. بعد حالیم می کنه که باید بیام بیرون ازاین هزارپیچی که برای خودم ساخته ام ، و لازمه با فاصله نگاه کنم، ببینم دارم چه غلطی می کنم. میگه "نگاه کن کجا وایسادی تواین هزارپیچ".
من الان تو اون حالتم. تو هوا، تو بغل این غول-ه. ولی به نظرمی رسه این بارهیچ قصد نداره حالا حالا-حا من رو بگذاره پایین. 
حس می کنم داره میگه "اوی ی ی ی مگه کوری؟".

کریمخان

من همه عمرم دلم می خواست سرو کله ام تو خیابون کریمخان و دور و بر هفت تیر در میومد. فکر می کنم یکی از بهترین محله های دنیاست. رسما. 
حالا افتاده ام درست وسط اونجا. وسط هرج ومرج وشلوغی.
حال میده. اساسی.

۱۶.۳.۹۰

بعضی

بعضی ته دیگ توی بشقابشون رو می گذارند آخرغذا می خورند، بعضی اول.
بعضی همیشه قانع اند، بعضی همیشه شاکی.
بعضی با سر بالا و قدم های بلند راه میرند، بعضی با سر پایین، وقدم های کوتاه.
بعضی توقایق مشغول پارو زدن اند وهمش دورخودشون می گردند ویک قدم جلو نمیرند، ولی یک زیبایی توهمین 'دوریک-دایره- زدن' می بینند، بعضی وقتی می فهمند دورخودشون گشته اند، یک سنگ می بندند دور پاشون وخودشون رومی اندازند تودریا.
بعضی بعد ازعشق بازی می خوابند، بعضی با هوشیاری، ساعت ها نگاهت می کنند.
بعضی موهای پریشونت روبا ملایمت می برند پشت گوشت، بعضی با تندی.
بعضی زیبایی در کلاغ می بینند، بعضی زشتی.
بعضی با خاطره زنده اند، بعضی خاطره سازند.
بعضی فقط یاد آورخاطرات تلخند، بعضی شیرین.
بعضی رومیشه بازی داد، بعضی رو نه.
بعضی سیاسی اند، بعضی نه.
بعضی احمق اند، بعضی نه.
بعضی بودنشان امنیت میده، بعضی نه.
بعضی جدایی رو شکست می بینند، بعضی مقدمه یک فصل جدید.
بعضی نمی خوان "شعرسفرشون بیت آخری داشته باشه"، بعضی فقط فکر بیت آخرند.
بعضی بوی گردن و زیرگوششون دیوانه ات می کند، بعضی نه.
بعضی عاشق عاشق شدنند، بعضی نه.
بعضی عشقشون رو روی کاغذ سالها می سازند، بعضی با چشم در چشم دیگری داشتن، لمسش می کنند.
بعضی دوستت دارند، بعضی نه.
بعضی خواستنشان عادت شده، بعضی نه. بعضی درترک این عادت استعداد دارند، بعضی نه.
بعضی عاشقت می کنند، بعضی نه.
بعضی روعاشق می کنی، بعضی نه.
بعضی محکم دست می اندازند دور کمرت و با خودشان می برندت، بعضی نه.
بعضی صداقتشان ته کاسه چشمشان معلومه، بعضی هزار پرده روش کشیده اند.
بعضی شور مدام دارند، بعضی نه.
بعضی مدام آه می کشند، بعضی نه.
بعضی قد آغوش تو-اند، بعضی نه.

وقتی اینها رو قبول کنی، اونوقت نفس هات آروم ترن.









۱۱.۳.۹۰

صبحانه

صبح ساعت ۹ در زد، بی خبر. از خواب بیدارم کرد. این آرزویی بود که سالها داشتم. که دوستی، سر زده، بدون خبر قبلی با تلفن یا اس ام اس یا هر چیز گند دیگه ای، همینطوری بیاد دم در خانه ات. همین چیزهای ریز و ظریف بود که می خواستمشون .
آمد تو. با هم صبحانه خوردیم. گپ زدیم. وسط حرف هاش گفت "عجب سنگ قبر قشنگی داره بابات". گفتم "راست میگی؟ من خودم هنوز ندیدمش". گفت "من می خوام برم سنگ قبر بابام رو عوض کنم". گفتم "ده. چرا؟". گفت "که همونطوری شیک و قشنگ باشه، مثل مال بابای تو". خنده ام گرفت. اون هم خندید. بعد غش غش خندیدیم. خنده ای که هم من می دونستم و هم اون می دونست که پشتش چقدر داستان داره، که ممکنه هر لحظه تبدیل بشه به گریه، بعد دوباره خنده، بعد دوباره گریه، و دل آدم ضعف بره از گوشزد این تاریخچه بلند نزدیکی و دوستی وعلاقه.
صبحانه غیرمنتظره درجه یک یعنی همین. اون هم روزی که خبرهای بد ازاین طرف واون طرف بعدا سرت هوارشده.
محکمت می کنند اصلا این صبحانه های غیرمنتظره ی اینطوری.

جاده های آشنا

جاده های آشنا، جاده هایی هستند که وقتی چشم-بسته ببرنت وسط پیچ و خم هاش، همینطور که میری جلو، و بو می کشی، بفهمی کجایی. یواش همینطوری چشم-بسته از وسط جاده بری سمت کوه، دست بمالی به خاک و سنگش، و بفهمی کجایی.
چشم-بسته پشت رل بدونی کجا بپیچی، کجا رودخونه رو می تونی ببینی، کجا صبح های زود یا وقت غروب، خط آفتاب رو بالای کوه ها می تونی نشون کنی.
فکرمی کنی زندگی اصلا یعنی همین دیگه. یعنی همین بوهای آشنا، حس های آشنا تو جاده های آشنا.
بعد تمام اینها رو داری، به اضافه چند نفری که نگاهشون رو می شناسی، یا داری یواش یواش می شناسی، و این ظریف و نرم شناختن نگاه ها رو هم دوست داری.
یا کسی کنارت هست که با زنگ ته خنده اش سالهاست آشنایی. ازهمون زنگ می فهمی حالش خیلی خوبه ونیشت باز میشه. استیک  می خوری، با عرق و می خندی، از ته دل. و بعد مست تو همون جاده های آشنا میری،
دست یک مهربون به رل، تو بک گروند می شنوی گوگوش هم برات
می خونه، "هم صدای بی صداییم، با هم وازهم جداییم ، خسته ازاین قصه هاییم، هم صدای بی صداییم". دیگه چی می خوای؟
جای اونهایی که می فهمن چی میگم و می بایست کنارم می بودن، خالی.

۱۶.۲.۹۰

گرد و خاک




گرد و خاک ۴۰ ساله، با گرد و خاک یک هفته، یک ماه، فرق داره. جنس کاغذ هایی که تو گرد و خاک ۴۰ ساله روی هم جمع شدن، با اون یک- 
ماهه ایها فرق داره. صداشون فرق می کنه. انگار داری به برگ پاییزی خشک و شکننده دست می زنی. وقتی که همه این کاغذ ها و نوشته هاش به کسی تعلق داشته که می شناسیش، انگار شکنندگی شون هم بیشتره. بعضی هاشون آنقدر پوسیده اند که نه تا می شن، نه لوله. می شکنن. پودر می شن اصلا. باید همونطور که پیداشون کردی بخوانی شون. رنگ جوهرهاشون هم کمرنگ شده و به صورتی می زنه.
بوی گرد و خاک ۴۰ ساله هم با بوی گرد و خاک جدید فرق می کنه. یک تندی ای داره که جدیدی ها ندارن. اگر تو دماغت هم برن، عطسه ات با عطسه اون جدیدها فرق داره. کثافتی که روی دستت هم می نشینه، مثل جدیدی ها قهوه ای رنگ نیست که با یک آب پاک بشه. سیاه رنگ و دون دون
می چسبند به پوستت و باید دستات رو حسابی بسابی تا از بین برن.
همینطور که تو خاک و خل غلت می زنی، و فین فین می کنی، و عطسه می کنی، و چشماتو می مالی، سعی می کنی نوشته هارو بخونی. می رسی به این. بعد از اینکه این رو می خونی، نه دلت می خواد دیگه دستت رو بشوری، نه تنت رو بسابی. جلوی دماغت رو هم می گیری که عطسه اش نکنی بپره بیرون از سرت.
"عشق چیز لذیذی است عزیزم. عشق. اما خوب که نگاه می کنی، می بینی چقدر محدود است، چقدر در قالب یک آدم مقید است، چقدر مال آدم است. اگر برای یک آدم، عشق بزرگ ترین منظور بشود، آن آدم، خود پرست کاملی شده است. عشق باید در جوار غیر دوستی زندگی کند تا سالم باشد. تا آدم را به آدمیت برساند".

۱۴.۲.۹۰

آینده

فروشنده گفت "این ۱۲ سال ضمانت داره". هردومون با تعجب گفتیم "۱۲ سال؟؟". گفتم "تا اون موقع کی به کیه. کی میدونه کجای دنیا هست؟
مرده س؟ زنده س؟". گفت "همین". خنده مون گرفت اصلا.
بعضی ها به روز زنده ن و بعضی ها برنامه آینده ی توپ و کامل و منظم دارن. من تو دسته اولم. حداکثر۶ ماه. بیشتر از اون رو نه می تونم ببینم، نه زوری می زنم که ببینم.
یکجورهایی هم دسته دومی ها و ضمانت ۱۲ ساله میره رواعصابم. یکی هم نیست بگه "بابا ریلکس".