۱۱.۳.۹۰

جاده های آشنا

جاده های آشنا، جاده هایی هستند که وقتی چشم-بسته ببرنت وسط پیچ و خم هاش، همینطور که میری جلو، و بو می کشی، بفهمی کجایی. یواش همینطوری چشم-بسته از وسط جاده بری سمت کوه، دست بمالی به خاک و سنگش، و بفهمی کجایی.
چشم-بسته پشت رل بدونی کجا بپیچی، کجا رودخونه رو می تونی ببینی، کجا صبح های زود یا وقت غروب، خط آفتاب رو بالای کوه ها می تونی نشون کنی.
فکرمی کنی زندگی اصلا یعنی همین دیگه. یعنی همین بوهای آشنا، حس های آشنا تو جاده های آشنا.
بعد تمام اینها رو داری، به اضافه چند نفری که نگاهشون رو می شناسی، یا داری یواش یواش می شناسی، و این ظریف و نرم شناختن نگاه ها رو هم دوست داری.
یا کسی کنارت هست که با زنگ ته خنده اش سالهاست آشنایی. ازهمون زنگ می فهمی حالش خیلی خوبه ونیشت باز میشه. استیک  می خوری، با عرق و می خندی، از ته دل. و بعد مست تو همون جاده های آشنا میری،
دست یک مهربون به رل، تو بک گروند می شنوی گوگوش هم برات
می خونه، "هم صدای بی صداییم، با هم وازهم جداییم ، خسته ازاین قصه هاییم، هم صدای بی صداییم". دیگه چی می خوای؟
جای اونهایی که می فهمن چی میگم و می بایست کنارم می بودن، خالی.

۱۶.۲.۹۰

گرد و خاک




گرد و خاک ۴۰ ساله، با گرد و خاک یک هفته، یک ماه، فرق داره. جنس کاغذ هایی که تو گرد و خاک ۴۰ ساله روی هم جمع شدن، با اون یک- 
ماهه ایها فرق داره. صداشون فرق می کنه. انگار داری به برگ پاییزی خشک و شکننده دست می زنی. وقتی که همه این کاغذ ها و نوشته هاش به کسی تعلق داشته که می شناسیش، انگار شکنندگی شون هم بیشتره. بعضی هاشون آنقدر پوسیده اند که نه تا می شن، نه لوله. می شکنن. پودر می شن اصلا. باید همونطور که پیداشون کردی بخوانی شون. رنگ جوهرهاشون هم کمرنگ شده و به صورتی می زنه.
بوی گرد و خاک ۴۰ ساله هم با بوی گرد و خاک جدید فرق می کنه. یک تندی ای داره که جدیدی ها ندارن. اگر تو دماغت هم برن، عطسه ات با عطسه اون جدیدها فرق داره. کثافتی که روی دستت هم می نشینه، مثل جدیدی ها قهوه ای رنگ نیست که با یک آب پاک بشه. سیاه رنگ و دون دون
می چسبند به پوستت و باید دستات رو حسابی بسابی تا از بین برن.
همینطور که تو خاک و خل غلت می زنی، و فین فین می کنی، و عطسه می کنی، و چشماتو می مالی، سعی می کنی نوشته هارو بخونی. می رسی به این. بعد از اینکه این رو می خونی، نه دلت می خواد دیگه دستت رو بشوری، نه تنت رو بسابی. جلوی دماغت رو هم می گیری که عطسه اش نکنی بپره بیرون از سرت.
"عشق چیز لذیذی است عزیزم. عشق. اما خوب که نگاه می کنی، می بینی چقدر محدود است، چقدر در قالب یک آدم مقید است، چقدر مال آدم است. اگر برای یک آدم، عشق بزرگ ترین منظور بشود، آن آدم، خود پرست کاملی شده است. عشق باید در جوار غیر دوستی زندگی کند تا سالم باشد. تا آدم را به آدمیت برساند".

۱۴.۲.۹۰

آینده

فروشنده گفت "این ۱۲ سال ضمانت داره". هردومون با تعجب گفتیم "۱۲ سال؟؟". گفتم "تا اون موقع کی به کیه. کی میدونه کجای دنیا هست؟
مرده س؟ زنده س؟". گفت "همین". خنده مون گرفت اصلا.
بعضی ها به روز زنده ن و بعضی ها برنامه آینده ی توپ و کامل و منظم دارن. من تو دسته اولم. حداکثر۶ ماه. بیشتر از اون رو نه می تونم ببینم، نه زوری می زنم که ببینم.
یکجورهایی هم دسته دومی ها و ضمانت ۱۲ ساله میره رواعصابم. یکی هم نیست بگه "بابا ریلکس".


۴.۲.۹۰

تلنگر

مرد زندگی این زن تمام وسایل و متعلقاتش رو گذاشته بود و رفته بود. زن، سالیان سال این وسایل روهمونطور  که مرد ولشون کرده بود، نگه داشته بود. گرد گیری شون می کرد. امیدوار بود که مرد برگرده. می خواست وقتی مرد برمی گرده، همه چیز رو همونطورعین قبل ببینه.
مرد نمی
اومد ولی. نیومد هیچوقت.
ما بچه ها دلمون می خواست به این وسایل دست می زدیم. 
لمسشون می کردیم. زیر و روشون  می کردیم. اصلا ازشون استفاده می کردیم. کتاب بود و صفحه گرامافون بود و مجله بود و....ولی قدغن بود این کار. اگر دست به صفحه های گرامافون، که به ترتیب حروف الفبا چیده شده بودن،
می زدی، و ترتیبشون روعوض می کردی، بد توبیخ می شدی. چشم غره بود و داد بود و تهدید. بچه بودی و سنت کم بود، ولی مثل روز برات روشن بود که مرد هیچوقت نخواهد آمد .
مدام 
کارمون این بود که ببینیم زن کی خانه نیست که بریم صفحه ها رو، که بوی چوب می دادند، دربیاریم وبا صدای بلند بهشون گوش بدیم.  یا دست نوشته هایی زیبا از مرد رو پیدا کنیم، یواشکی تند تند بخوانیمشون و ازخواندن بعضی هاشون قلبمون درد بگیره. دنیایی شده بود پر از ممنوعیت،  پر از رمز، پر از راز، و همین بدتر حریصمون کرده بود.
چندین و چند سال ازاون زمان گذشته و زن پیر شده و
دچارفراموشی شده. مجبوری که خانه تکانی اساسی بکنی و رفته ای سراغ آن وسایل "ممنوعه". یواش دست بهشان رسانده ای و یواش جوریده ایشان. بعد از این همه سال، بعد ازاین همه محدودیت، به خودت این اجازه رو دادی که بعضی از آن چیزهای "ممنوعه" را یا جابجا کنی یا دور بیاندازی اصلا. هنوز ترس و لرزداری موقع این کار.
این حس روهم می کنی که انگارداری یک قسمت از گذشته یکی رو که بهش وابستگی جنون وارداشته، با این لمس کردن واین دورریختن ها، با تلنگری ناپدید می کنی. اما ته تهش فکر می کنی این تلنگر خیلی سال پیش باید زده می شد. بعد دیدی که اصلا آگاهی پیدا کرده ای نسبت به جوانب مثبت فراموشی آدمی با امیدی بس واهی. امیدی مدام وغیرقابل توجیه وحساسیتی آزاردهنده. 
آنوقت تلنگرت رو محکم تر کردی. خیلی محکم. ونفس راحتی کشیدی.


ن

دلم می خواست زنده بود. بنایی خانه ام که تمام می شد، زنگ می زدم بهش، می گفتم بیاد شام پیشم. شام می خوردیم با شراب، بعد ولو می شدیم با هم فیلم می دیدیم.
بهش خوش می گذشت اینطوری. به من هم. این فضایی می شد که توش راحت بود. بدون مسئولیت. بدون دغدغه. بدون توقع. خوب می شد اینطوری اصلا. 
چند روزدیگه سالگرد مرگشه. نیست که ببینه که الان دلم اینهارو می خواست.
 


۲۶.۱.۹۰

درخت آووکادو ۲


درخت آووکادو-ام رو آب دادم. 
دستی به سرو و روش کشیدم.
بهش گفتم نمی تونم با خودم ببرمش. حمل درخت به هواپیما قدغنه.
ازش خواستم ازخودش مراقبت کنه.
بهش گفتم یکجورهای خوبی مدتی یادآورخوشی های زندگی من بوده. 
یک برگ خشکیده اش رو که افتاده بود رو خاک گلدون برداشتم، گذاشتم تو کیف پولم. 
باهاش خداحافظی کردم.
نفس عمیقی کشیدم، رفتم طرف در. نگاه آخری از گوشه چشمم بهش کردم.
در را بستم.
رفتم فرودگاه. 

۲۴.۱.۹۰

دلچسب



بعد ازاسباب کشی، تو یک خانه خالی نشسته ام رو تنها چیزی که مونده ومیشه روش راحت بود: یک تشک.
لپ تاپ رو پام، صدای تایپ کردن تو خانه می پیچه. 
دارم فکرمی کنم چی شد که اینطوری شد. چطوریه که یک چیزی، یک نیرویی، یک دست مهربونی، یک حضور گرمی، به یک شیوه خیلی دلچسب وعجیبی، میاد سراغم، مواقعی که اصلا فکر نمی کردم ممکنه بیاد.
اصلا وقتی یک قدم های گنده ای می خوام بردارم، که ازنظر من گنده هستند البته، از قبل مدام به خودم میگم تواین کارتنهایی ها. خودتی وخودت. رو هیچکس حساب نکن. ازهیچ کس کمک نخواه. کسانی که آیه یاس هستند رو از خودت دور کن، آنهایی که فقط مثبت فکرمی کنند رو به خودت نزدیک کن، برنامه درست بریزکه به هیچکس محتاج نباشی. برو جلو. یک تنه. ریقت در میاد، ولی آخرش به نفعته. آنقدراینوبه خودم میگم که بشه ملکه ذهنم اصلا، اون قدم رو بردارم، تموم شه بره.
اینطوری که میشم، یاد برادرم می افتم، که تو لباس دامادی بود، مامانی شده بود، خوش بود، همش لبخند می زد، به آرزوش رسیده بود، به عشقش رسیده بود. بعد ازاینکه خطبه عقد رو خواندند وحلقه ها رد و بدل شد، یکهو دیدم نیست. دیدم داره میره سوار ماشین بشه. بهش گفتم "کجا میری؟" گفت "دارم میرم کیک عروسیم رو تحویل بگیرم". گفتم "این همه آدم اینجان، تو چرا میری با لباس دامادی؟ یکی دیگر رو بفرست". گفت: "راحت ترم همه کارها رو خودم بکنم. الان تو وضعیتی هستم که نمی خوام به کسی مدیون باشم". مطمئن بودم دلیلی داره که داره اینو میگه و من نمی تونستم بهش بگم که راحتی این نیست مرد حسابی. "مدیون بودن" نمنه اصلا. راحتی اینه که همین امروز رو بگذاری بقیه بهت سرویس بدن. ولی خوب اینطوری بود اون لحظه. باهاش بحث نکردم. وقتی برگشت فقط کمکش کردم، سرکیک رو گرفتم رفتیم بالا. یکجوری از قبل خودشو ست کرده بود که همه کارها رو خودش بکنه. احتیاج به دیگران رو ازخودش برونه. ولی وقتی زیر کیک رو میگیری براش، لبخند می زنه. بهش حال میده. "نه" نمیگه.
من هم اینطوری میشم گاهی. همیشه نه. گاهی. سعی می کنم اینطوری نباشم ولی بعضی وقتها چاره ای نیست. همونی رو میگم که برادرم گفت. که "راحت ترم" اینطوری. هنوزیکی باید پیدا بشه بهم خیلی منطقی توضیح بده که راحتی این نیست خداییش.
درهمین وضعیت که فکر میکنی مثلا راحت هستی ولی رسما ریقت داره در میآد، یک نفس گرمی، دست مهربونی، حرف قشنگی، از جایی میاد سراغم ، یک جور خاصی یک حالی میده که یعنی حواسشون هست. دارن می بینن قدم به قدم من چکارمی کنم. حضور دارن. میشه مثل سر کیک رو گرفتن. ناخواسته میاد می نشینه بغلت. قشنگ. لذت بخش. حالی بهت میده که فکرشو نکرده بودی. کیف داره اصلا.
به گمانم این نشون از خوش شانس بودن منه که یکهو اینها ازآسمون می ریزه رو سرم. بزنم به چوب. تق تق تق.
من آدمی هستم الان به شدت شکرگزار، نشسته دریک خانه سرد وخالی که صدای تایپ کردنم می پیچه تواتاق واز بیرون هم صدای بارون میآد که
می خوره به پشت پنجره. تق تق تق.




۲۲.۱.۹۰

---

آفتاب بر آمده و دریا روشن است،
زورقی بی هنگام در بخار فلق
نزدیک می شود،
و می شنوم نامم را
با حروفی از شن بر دریای سحر می خوانند 
کاش در کنارم بودی

شمس لنگرودی 

.شعرخوب هم حال آدم رو خوب جا میآره، به مولا علی قسم

۲۱.۱.۹۰

بی دلیل

همه چیز این روزها دور "خواستن" می چرخد. خواستن آدم ها، خواستن حضورشان، لمس شان، حس شان، محبت شان، عشق شان، تمامیت شان.
از آن طرف خواستن ثبات درون، آرامش درون، راحتی.
به تمنا رسیده ام انگار. به دعا. 
ولی انکارشان می کنم، محکم. 
خفه شان می کنم، بی دلیل.
خفه می کنم تمام این خواستن ها را. یک به یک. بی دلیل.

خودم را نمی شناسم دیگر در لحظه وداع. غریبه ام . غریبه ام با خودم. 
حسم را، نگاهم را، نمی شناسم. 
درد می گیرد وجودم از این همه نا آشنایی.